My Holy University

متن مرتبط با « twinkie» در سایت My Holy University نوشته شده است

  • نیلوبلاگ

    نه عمرش به پایان نرسیده شاید بعضی وقتا اومدیم پست بذاریم تا هر وقت ما هستیم وبلاگم هست ماری اگع حال داری بیا از یاسی بگو در چه حاله؟...

    ادامه مطلب
  • خداحافظی

  • نیلوبلاگ

    سلام و درود... فکر کنم این وبلاگ دیگه به آخر عمرش رسیده... به پایان آمدیم دفتررفاقت همچنان باقیست... xa0 به امید خنده...

    ادامه مطلب
  • *****

  • نیلوبلاگ

    منم نظرم همینه رضا. دیگه تا جایی که میشد زنده نگهش داشتیم اما فکر کنم دیگه نمیشه. به هر حال این وبلاگ و نوشته هامون همیشه همین جا خواهد موند. شاید سالی یه بار یکی هوس کنه و سری بزنهxa0 +xa0نوشته شده در xa0شنبه ۱۳۹۶/۰۸/۱۳ساعتxa022:49&nbsp توسطxa0مریمxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • خداحافظی ترکید

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام سلام!! ای بابا من کلی خلاقیت به خرج دادم اون بیت رو نوشتم حسن ختام بشه نشد که! به پایان آمدیم دفتر حکایت و کردم رفاقت!!!!! ولی میبینم که هنوز هستیم!!! و فقطم ما سه تاییم!!!! من که از خدامه باشه اینجاو گاهی بیام سری بزنم! با ای...

    ادامه مطلب
  • آرشیو

  • نیلوبلاگ

    یه عکس از آرشیو وبلاگ! شیش سال شد ! ...

    ادامه مطلب
  • *********

  • نیلوبلاگ

    سلام بر ساناز عزیز و رضا اگر هنوز این جا سر میزنینxa0 ماه رمضون شما هم مبارک. البته من که روزه نمیگیرم. اما ساناز به احتمال زیاد میگیره. درسته؟ رضا تو چطور؟ بعید میدونم! آره به امامی عزیز پیام دادم. البته روز آخر هفته ی معلم! ینی هر روز میخواستم پیام بدم هی یادم میرفت یا دنبال پیام قشنگ بودم آخرش دید...

    ادامه مطلب
  • ******

  • نیلوبلاگ

    به به ساناز جان چه پست پرباری!xa0xa0 من همونطور که رضا هم گفت یه سری تو نیشابور با معصومه مرادیان و فهیمه و رضا و حسن رفتم یه مسجدی و حلیم خوردیم. خیلی چسبید. یادمه توی راه برگشت کنار خیابون برف بود و هوا بدجور سرد بود. آخرای ترم بود و همه رفته بودن خونه هاشون و فهیمه هم همون روز عصر میخواست بره. بعد تو خیابون دارایی جلوی یه جایی که چایی میدادن یه ماشین 206 وایساده بود آهنگ گذاشته بود و صدای ضبطشم تا آخر زیاد کرده بود. فکر کنم میخواست لجبازی کنه. یه بارم فکر کنم ترم 5 یا 6 با حسن و پریسا رفتیم ب...

    ادامه مطلب
  • رژه دلاورمردان ارتش!

  • نیلوبلاگ

    دل بدین ما رو! یکی از بچه ها میگفت خیلی قضیه رو جدی گرفتیم! ...

    ادامه مطلب
  • *******

  • نیلوبلاگ

    آره منم اتفاقا دقیقا به ترم شیش فکر میکردم. به اینکه بعد از یه مدتی وقتی میرفتیم مغازه ی عزیز بستنی بخوریم من اگه مصطفی اینا رو تو خیابون میدیدم اصلا حتی سلام هم نمیکردم. یه طورایی انگار اصلا همو نمیشناسیم! اصلا یهو ازش بدم اومدxa0 و در مورد عروسمون (اسمش فاطمه اس). آره مامان و بابام خیلی دوسش دارن. مامانم میگه برام عین دختر خودمه. اونم مامانم اینا رو خیلی دوس داره. میگه وقتایی که میام پیشتون خیلی خوش میگذره، خونه تون انرژی مثبت داره. کلا دختر دلنشینیه. خجالتی و این حرفا نیست برای همین خیلی زود ...

    ادامه مطلب
  • یاالله

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام سلاممممم دوستای گل من... چطورایین؟ کجایین نیستین؟! گرفتارین حسابی فکر کنم...امید که هرجا هستین هر چه میکنین خوب و شاد باشین... همین الان تازه از پادگان رسیدم. یه هفته خسته کننده داشتیم. امیر اومد مراسم صبحگاه گفت باید هممون واسه مراسم رژه روز ارتش (31 شهریور ) داخل شهر سمنان آماده باشیم واسه همینم گرفتنمون به رژه! هر روز صبح و عصر تو آفتاب رژه میریم! کار با حالیه ولی خیلی فرسایشیه!هنوزم خیلی مونده تا اون موقع بشه. همه چیزش هجیب غریبه و از همه عجیب تر اینکه اصلا یه مرخصی ام بهمون نمیدن ...

    ادامه مطلب
  • ****

  • نیلوبلاگ

    سلام بر رضا و ساناز عزیز رضا جالبه این چیزایی رو که میگی رضای ما هم داشت. اونا هم باید یه رژه توی شهر میرفتن نمیدونم به چه مناسبتی بود. رضا میگفت خیلی سخت بوده. مثلا میگفتن حتما باید پاها 90 درجه بالا بیاد و خب خیلی ها نمیتونستن بعد تنبیه میشدن. رضا میگه همیشه موقع رژه آمبولانس کنار وایمیساد که اگه کسی حالش بد شد ببرنش. به اینا هم تو دوران آموزشی مرخصی نمیدادن اما مامانم و بابام تقریبا یک شب در میون میرفتن ملاقات. رضا ما رفت سربازی در شروع 74 کیلو بود (با قد 184) حالا شده 68!! یعنی اسکلت!xa0 یه ...

    ادامه مطلب