My Holy University

متن مرتبط با «**** crossword» در سایت My Holy University نوشته شده است

آنچه باید درباره ***** بدانید

  • نیلوبلاگ

    موضوع «*****» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. خب نمیدونم کی میخونیم این پست ها رو اما جواب ساناز عزیز.... یاسی خوبه ساناز. خیلی بهش خوش می گذره. کلا از وقتی رفته، اون جا دائما جشنه. اول که رفت جشن آب جو بود یک هفته. باز بعد یک مدت یه هفته جشن یکی شدن آمریکای شرقی و غربی و...

    ادامه مطلب
  • *****

  • نیلوبلاگ

    منم نظرم همینه رضا. دیگه تا جایی که میشد زنده نگهش داشتیم اما فکر کنم دیگه نمیشه. به هر حال این وبلاگ و نوشته هامون همیشه همین جا خواهد موند. شاید سالی یه بار یکی هوس کنه و سری بزنه +نوشته شده در شنبه ۱۳۹۶/۰۸/۱۳ساعت22:49&nbsp توسطمریم | ...

    ادامه مطلب
  • *********

  • نیلوبلاگ

    سلام بر ساناز عزیز و رضا اگر هنوز این جا سر میزنین ماه رمضون شما هم مبارک. البته من که روزه نمیگیرم. اما ساناز به احتمال زیاد میگیره. درسته؟ رضا تو چطور؟ بعید میدونم! آره به امامی عزیز پیام دادم. البته روز آخر هفته ی معلم! ینی هر روز میخواستم پیام بدم هی یادم میرفت یا دنبال پیام قشنگ بودم آخرش دید...

    ادامه مطلب
  • ******

  • نیلوبلاگ

    به به ساناز جان چه پست پرباری! من همونطور که رضا هم گفت یه سری تو نیشابور با معصومه مرادیان و فهیمه و رضا و حسن رفتم یه مسجدی و حلیم خوردیم. خیلی چسبید. یادمه توی راه برگشت کنار خیابون برف بود و هوا بدجور سرد بود. آخرای ترم بود و همه رفته بودن خونه هاشون و فهیمه هم همون روز عصر میخواست بره. بعد تو خیابون دارایی جلوی یه جایی که چایی میدادن یه ماشین 206 وایساده بود آهنگ گذاشته بود و صدای ضبطشم تا آخر زیاد کرده بود. فکر کنم میخواست لجبازی کنه. یه بارم فکر کنم ترم 5 یا 6 با حسن و پریسا رفتیم باغرود توی اون رستورانا. همون اوایل باغرود. بعد موقع برگشتن اونجا باز حل...

    ادامه مطلب
  • *******

  • نیلوبلاگ

    آره منم اتفاقا دقیقا به ترم شیش فکر میکردم. به اینکه بعد از یه مدتی وقتی میرفتیم مغازه ی عزیز بستنی بخوریم من اگه مصطفی اینا رو تو خیابون میدیدم اصلا حتی سلام هم نمیکردم. یه طورایی انگار اصلا همو نمیشناسیم! اصلا یهو ازش بدم اومد و در مورد عروسمون (اسمش فاطمه اس). آره مامان و بابام خیلی دوسش دارن. مامانم میگه برام عین دختر خودمه. اونم مامانم اینا رو خیلی دوس داره. میگه وقتایی که میام پیشتون خیلی خوش میگذره، خونه تون انرژی مثبت داره. کلا دختر دلنشینیه. خجالتی و این حرفا نیست برای همین خیلی زود با همه دوست میشه. مامانم هی میگه "خدا رو شکر، خدا رو شکر".... من شن...

    ادامه مطلب
  • ****

  • نیلوبلاگ

    سلام بر رضا و ساناز عزیز رضا جالبه این چیزایی رو که میگی رضای ما هم داشت. اونا هم باید یه رژه توی شهر میرفتن نمیدونم به چه مناسبتی بود. رضا میگفت خیلی سخت بوده. مثلا میگفتن حتما باید پاها 90 درجه بالا بیاد و خب خیلی ها نمیتونستن بعد تنبیه میشدن. رضا میگه همیشه موقع رژه آمبولانس کنار وایمیساد که اگه کسی حالش بد شد ببرنش. به اینا هم تو دوران آموزشی مرخصی نمیدادن اما مامانم و بابام تقریبا یک شب در میون میرفتن ملاقات. رضا ما رفت سربازی در شروع 74 کیلو بود (با قد 184) حالا شده 68!! یعنی اسکلت! یه خبر جدید که البته رضا که مطمئنم میدونه و ساناز هم شاید بدونه خبر ازدواج...

    ادامه مطلب