*******

خرید بک لینک
آره منم اتفاقا دقیقا به ترم شیش فکر میکردم. به اینکه بعد از یه مدتی وقتی میرفتیم مغازه ی عزیز بستنی بخوریم من اگه مصطفی اینا رو تو خیابون میدیدم اصلا حتی سلام هم نمیکردم. یه طورایی انگار اصلا همو نمیشناسیم! اصلا یهو ازش بدم اومد

و در مورد عروسمون (اسمش فاطمه اس). آره مامان و بابام خیلی دوسش دارن. مامانم میگه برام عین دختر خودمه. اونم مامانم اینا رو خیلی دوس داره. میگه وقتایی که میام پیشتون خیلی خوش میگذره، خونه تون انرژی مثبت داره. کلا دختر دلنشینیه. خجالتی و این حرفا نیست برای همین خیلی زود با همه دوست میشه. مامانم هی میگه "خدا رو شکر، خدا رو شکر"....

من شنبه دعوتم به مهمونیه فریناز که برای رفتن حمیده گرفته. دیگه حمیده هم احتمالا به زودی میره. تو یه باغ گرفته. میگفت 40 نفریم! ینی سرم گیج رفت ازین حرفش. گفتم فرینااااااازززززز آخه 40 تا از کجا آوردی؟ من اصلا از جای اونقدر شلوغ متنفرم مخصوصا اینکه هیچ کس رو هم نشناسم. اما دیگه خلاصه فریناز انقدر شرمنده ام کرد و مهربانانه حرف زد که روم نشد رد کنم. خلاصه که امیدوارم فقط تو اون جمعیت دیوونه نشم!

خب. فعلا ساناز عزیزم .... فکر کنم میتونیم وبلاگ رو تا برگشتن رضا زنده نگه داریم

My Holy University...

ما را در سایت My Holy University دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 13:41

صفحه بندی